تبليغاتX
بن بست زندگی

بن بست زندگی

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورد و میتراشد. . .

بی کرانه ...

میروم...


 اشکهایتان ارزانیتان


حرفهایتان بیهوده


خوب میدانم سه بار که خورشید غروب کند


من برای همیشه در خاطرتان غروب میکنم


خروارهای خاک سرد برای من


بسترتان همیشه گرم ...


تنهایی از آن من است...

 

رفتیم ما ...

اگر شد برای همیشه، اگر نه ...

برمیگردم با چشمانی خیس ...

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 12:17  توسط دل خور 19 ساله  | 

هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي کشيدم
شبيه نيمه سيبي
که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 6:45  توسط دل خور 19 ساله  | 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 19:10  توسط دل خور 19 ساله  | 

خستــــــــــــــــــــــــم ...

چند روزه که هیچی نخوردم.حال و حوصله ی هیچیو هم ندارم

حتی غذا خوردن. نمی دونم چیکار کنم .معدم داره میسوزه .

سرم درد میکنه چند شب خوب نخوابیدم.

یه نگاه به ساعت میندازم ساعت 5.36 صبحه . خستم از خودم

از آدمای دورو برم از این مترسکای مهربون .الان دلم یه سیگار میخواد

دوست دارم یه آهنگ بسیار ملایم گوش بدم چشامو ببندمو یه سیگار

روشن کنم سیگار که به ته رسید دیگه چشام وا نشه . واسه همیشه بخوابم

.شاید این دردای لعنتی هم با من خوابشون گرفت .

همین چند ساعت پیش بود چند نخ سیگار کشیدم ولـــــــــــــــی ... بگذریم .

نمیدونم این خدای مهربون قصه ها چرا تو قصه ی من نبود .همه جا بود

حسش میکردم ولی همیشه یه ترکه دستش بود صداش که میکردم میزد

تو سرم. منم بچه. خوب دردم میومد .هنوز جای ترکه هاش هست به

خودش قسم هنوز هست دروغ نمی گم .منــم دیگه صــــــداش نکــــــردم.

درسته که بهم زندگی داده ولی اختیار هم داده . می خوام خودم باشم ...

زوره مگه خدا صـــــــدات نمیزنم. زوره مگه خدا گریه نمیکنم که بهم بخندی.

زوره مگه خدا میخوام سیگار بکشم میخوام مست کنم تا خودمو هم فراموش کنم.

خـــــــــــــــــــــــــــــدا مگه زوره ... زندگی نمیخوامت مگه زوره ...

مگه زوره خـــــــــــــــــــــدا ... مگه زوره خدا

..................................................................................................

تولد!! روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چی باید خوشحال باشم!!!

پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی

تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم


پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی

به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی

از این بایت خیانت کرده ای شاید نمی دانی

من زاده ي شهوت شبي چركينم
در مذهب عشق ، كافري بي دينم
آثار شب زفاف كامي است پليد

خوني كه فسرده در دل خونينم
من اشك سكوت مرده در فريادم
داد ي سر و پاشكسته ، در بي دادم
اينها همه هيچ ... اي خداي شب عشق
نام شب عشق را كه برد از يادم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 5:1  توسط دل خور 19 ساله  | 

این بود زندگی ...

ما چيستيم ؟!


جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،


که خاطرات کهکشان هارا


مغشوش ميکند !!!!!

 


میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

.

.

.

این بود زندگی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 4:49  توسط دل خور 19 ساله  | 

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد
.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين

دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط

شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید



خدا وندا000!

اگر روزي بشر گردي

زحال بندگانت با خبر گردي

پشيمان مي شدي از قصه خلقت

از اينجا از آنجا بودنت !

خداوندا000!

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر به تن داري

براي لقمه ي ناني

غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

خداوندا000

اگر با مردم آميزي

شتابان در پي روزي

ز پيشاني عرق ريزي

شب آزرده ودل خسته

تهي دست و زبان بسته

به سوي خانه باز آيي

زمين آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

خدا وندا000

اگر در ظهرگرماگير تابستان

تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را000!

تو خود سلطان تبعيضي


تو خود يک فتنه انگيزي


اگر در روز خلقت مست نمي کردي


يکي را همچون من بدبخت

يکي را بي دليل آقا نمي کردي


جهاني را چنين غوغا نمي کردي

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

دگر آهم نمي گيرد

دگر اين سازها شادم نمي سازد

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد0

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد


براي نا مرادي هاي دل باشد

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟


به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد


که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم


خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!


شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!


بگوييد تا بفهمم


چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

چرا او اين چنين کور و کر و لال است


و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي


و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش


کنون از دست داده آن صفتها را


چرا در پرده مي گويم


خدا هرگز نمي باشد


من امشب ناله ني را خدا دانم

من امشب ساغر مي را خدا دانم


خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد


خداي من شراب خون رنگ مي باشد


مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد


خدا هيچ است0

خدا پوچ است0

خدا جسمي است بي معني

خدا يک لفظ شيرين است


خدا رويايي رنگين است


شب است و ماه ميرقصد


ستاره نقره مي پاشد

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد


من اما سرد و خاموشم!


من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم


اگر حق است زدم زير خدايي000 !!!

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا000


اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم


ولي نه؟!


چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا000


تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي


تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند


ولي من با دو چشم خويشتن ديدم


كه نامردان به از مردان


ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را0


خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را


تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

می لغزد


پس...قولت!


اگر مردانگي اين است


به نامردي نامردان قسم


نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم 000 !

                                (کارو)
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 6:4  توسط دل خور 19 ساله  |